فرمانده ارشد حزب الله، حاج رضوان ترور شد
.jpg)
حزبالله لبنان اعلام كرد، "عماد مغنيه" معروف به "حاج رضوان" از فرماندهان بلندپايه اين حزب به دست نظاميان صهيونيست در انفجار ديشب دمشق به شهادت رسيده است.
به گزارش رجانيوز، حزبالله لبنان با انتشار بيانيهاي اعلام كرد، انفجار ديشب خودروي بمبگذاريشده، به شهادت "عماد مغنيه" از فرماندهان ارشد اين حزب انجاميده است.
حزبالله در اين بيانيه، رژيم صهيونيستي را مسؤول ترور اين مقام ارشد نظامي حزبالله دانست.
اخبار تأييد نشده از شهادت "حاج حسين خليل" معاون سياسي سيد حسن نصرالله كه همراه شهيد "عماد مغنيه" بوده است حكايت دارد اما بهرغم اعلام منابع مختلف، اين خبر هنوز بهطور رسمي از سوي حزبالله تأييد نشده است.
انفجار يك خودروي بمبگذاريشده در پايتخت سوريه ديروز يك كشته و دو زخمي بر جا گذاشته بود كه امروز اعلام شد شهيد مغنيه، قرباني اين انفجار بوده است.
شاهدان عيني با بيان اينكه انفجار اين خودرو در منطقهاي مسكوني رخ داد، گفتند: اين انفجار به كشتهشدن يك تن و زخميشدن دو نفر انجاميد. يك شاهد عيني نيز به خبرنگار رويترز گفت، افسران امنيتي را ديده است كه پيكر يك قرباني را از محل حادثه خارج كردند.
شاهدان با اشاره به اينكه نيروهاي پليس نيز منطقه را به محاصره درآوردند، تصريح كردند: يك خودروي سفيدرنگ را ديدهاند كه بر اثر انفجار از بين رفته است.
در اين منطقه، يك مدرسه ايراني، يك مركز پليس و دفتر اصلي سازمان اطلاعات سوريه قرار دارد.
حزب الله در بيانيه خود اعلام کرده مراسم تشييع پيکر مغنيه فردا پنجشنبه برگزار خواهد شد.
در بخش ديگري از اين بيانيه آمده است با کمال افتخار الحاق مغنيه معروف به حاج رضوان فرمانده بلند پايه نظامي نيروهاي مقاومت اسلامي لبنان را به جرگه شهدا اعلام مي کنيم.
گفتني است پرچمهاي زرد ويژه حزب الله و تصاوير سيد حسن نصرالله دبير کل حزب الله در نقاط مختلف بيروت بر افراشته شده است و فضايي از غم و اندوه اين شهر را فرا گرفته است.
نام مغنيه در فهرست تروريستي متعلق به وزارت امور خارجه امريکا قرار داشت. وي مظنون به طراحي نقشه و اجراي هواپيما ربايي و انفجار سفارت امريکا در بيروت در سال 1983است.
خبرگزاري امريکايي آسوشيتدپرس هم ادعا کرد مغنيه در طراحي بمب گذاري سال 1992 سفارت اسرائيل در آرژانتين دست داشته است که بر اثر اين حادثه، 29صهيونيست کشته شدند.
ادعا شده است وي در انفجار مرکز يهوديان بوئنوس ايرس دوسال پس از وقوع اين حادثه نيز مشارکت داشته که 90 کشته برجا گذاشته است.
پايگاه خبري "محيط" نيز نوشت: آمريكا اقدامات مذبوحانهاي را براي هدف قرار دادن همكاريهاي سوريه و ايران در پيش گرفته بهويژه آنكه ادعا ميشود اين دو كشور در امور داخلي لبنان و عراق دخالت ميكنند.
پايگاه خبري "سيريا نيوز" نيز با اشاره به اينكه هيچ ساختمان رسمي يا نقطه حساسي در محل حادثه وجود ندارد، درباره اين رخداد گزارش داد: اين انفجار ساعت 22:30 ديشب در داخل يك خودروي ميتسوبيشي پاجروي صفر كيلومتر نقرهاي در منطقه "كفر سوسه" و خيابان "الحديقه" در دمشق رخ داد.
خبرنگار اين پايگاه خبري كه در محل حادثه حضور داشته است در اين باره گفت: انفجار در بخش عقب خودرو رخ داد كه به انهدام كامل آن انجاميد و اين در حالي است كه هيچ اثري از آتشسوزي در آن ديده نميشود اما قطعات آن در همه جا پخش شده است.
علاوه بر اين، چهار خودروي ديگر نيز كه در كنار ساختمانهاي نزديك به محل حادثه پارك كرده بودند دچار خسارت شدند و ساختمان "روزنامهنگاران" نيز كه كنار محل انفجار قرار دارد نيز آسيب ديده است.
"جمعه شعبان" نگهبان ساختمان روزنامهنگاران كه از شاهدان عيني ماجرا بوده است در اين باره گفت: «من صداي انفجار را كه بسيار قوي بود شنيدم . اين انفجار به ساختمانهاي محل آسيب رساند و شيشههاي منازل حتي منازلي را كه در طبقات فوقاني قرار داشتند خرد كرد.»
بر اساس اين گزارش، نيروهاي امنيتي حاضر در محل، از هر گونه تصويربرداري از محل حادثه جلوگيري كردند و در ادامه، دو جرثقيل، خودروي آسيبديده را به مكان ديگري منتقل و محل را پاكسازي كردند.
زندگينامه شهيد مغنيه
شهيد "عماد مغنيه" معروف به "حاج رضوان" كه بيشترين تعداد عمليات عليه رژيم صهيونيستي را در جهان به نام خود ثبت كرده است، در ماه جولاي سال 1962 ميلادي در شهر صور ديده به جهان گشود.
خانواده شهيد مغنيه كه متشكل از پدرش، آيتالله شيخ "جواد مغنيه" از علماي برجسته شيعه لبنان، مادر و "جهاد" و "فؤاد" دو برادر وي بود كه بعدها به شهادت رسيدند، پس از مدتي از صور به ضاحيه جنوبي بيروت نقل مكان كردند و در اين منطقه بود كه شهيد مغنيه، تحصيلات ابتدايي و دبيرستان خود را گذراند و پس از آن در جواني، وارد دانشگاه آمريكايي بيروت (AUB) شد.
شهيد مغنيه در اوايل دهه هشتاد ميلادي به "نيروي 17" شاخه نظامي جنبش آزاديبخش فلسطين پيوست كه نيرويي ويژه بود كه براي حفاظت از مبارزاني مانند ابوعمار، ابو جهاد و ابود اياد تشكيل شده بود. او از همان زمان، در عمليات انتقال سلاح از جنبش آزاديبخش فلسطين براي مقاومت اسلامي لبنان كه در حزبالله و جنبش امل نمود دارد نقش اساسي داشت اما در پي اشغال لبنان در سال 1982 ميلادي از سوي رژيم صهيونيستي، مبارزان جنبش آزاديبخش فلسطين مجبور به ترك لبنان شدند.
محاصره بيروت، سه ماه به طول انجاميد و با خروج مبارزان فلسطيني و سازمان آزاديبخش از لبنان، عماد مغنيه نيز به صفوف رزمندگان افواج مقاومت اسلامي (جنبش امل) پيوست كه از سوي امام موسي صدر و شهيد مصطفي چمران تأسيس شده بود اما شهيد مغنيه در ادامه و همزمان با انتقال سيد حسن نصرالله از امل، به حزب تازهتأسيس حزبالله پيوست.
شهيد مغنيه پس از اجراي موفقيتآميز چند عمليات به عنوان فرمانده گارد حفاظت مقامات بلندپايه حزبالله منصوب شد و پس از آن به عنوان مسؤول عمليات ويژه حزبالله انتخاب شد.
رژيم صهيونيستي همچنين مدعي شده است عمليات ربودن دو تن از نظاميان اسرائيلي در تابستان دو سال پيش كه به آغاز جنگ اين رژيم عليه لبنان انجاميد، از سوي عماد مغنيه هدايت شده است.
روزنامه انگليسي "سانديتلگراف" درباره شهيد مغنيه نوشت: او يك انقلابي مجاهد است كه با امام خميني(ره) بيعت كرده كه در راه انقلاب اسلامي از جان خويشتن نيز بگذرد.
تصاويري كه تا كنون از شهيد "عماد مغنيه" منتشر شده است بسيار اندك است بهگونهاي كه پليس فدرال آمريكا (اف.بي.آي) مدعي شد وي دو بار اقدام به جراحي پلاستيك بر روي صورت خود كرده است تا شناسايي نشود.
شهيد عماد مغنيه كه به دوري از رسانهها شهرت داشت به "مرد سايه" در مقاومت اسلامي شهرت داشت و بسياري او را مغز متفكر حزبالله قلمداد ميكنند.
شهيد عماد مغنيه ديشب در پي انفجار در خودروي بمبگذاريشده در دمشق، به شهادت رسيد.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
به مناسبت پیروزی انقلاب اسلامی وایام الله دهه فجر
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
کتاب الکترونیکی پیرامون انقلاب اسلامی
نویسنده : متفکر شهيد استاد مرتضي مطهري

دانلود کتاب الکترونیکی پیرامون انقلاب اسلامی
جایی بدتر از ابوغریب!
گزارشی از زندان کمیته مشترک ضد خرابکاری( موزه عبرت)
تا به حال به هیچ زندانی وارد نشدهای و اینبار وارد میشوی...
پا در حیاط میگذاری، حیاطی پیچ در پیچ و بعد با باز شدن اولین در توسط راهنما وارد بند1 میشوی صدای باز شدن درآهنی در سکوت این فضای رعبآور و دوار، بند بند وجودت را میلرزاند!
راهنما توضیح میدهد. اینجا اتاق افسر نگهبان است ... همه سکوت کردهاند ...
وارد اتاق شکنجه میشوی ... راهنما میگوید و دیگر جز صدای فریاد و آه و ناله هیچ نمیشنوی ...
- اینها نمونه کابلهایی است که ...
صدای ضربات کابل در سرت میپیچد، ناخودآگاه کف پاهایت درد میگیرد ...
- این دستگاه آپلوست، من هم یکبار قسمت شد تا در زیر این دستگاه قرار گیرم ...
دستگاه آپولو، ایده گرفته شده از فضا پیمای آپلو در نام و در ماهیت وقتی به تمام بدنت برق وصل میکنند و دست و پاهایت را با مچبندهای آهنی میبندند و آن کلاه آهنی را بر سرت میگذارند تا فریادت تنها تسکیندهنده دردت را چند برابر کرده و آنرا در گوشهای خود بشنوی، حتماً به فضا خواهی رفت، اما نه به ماه، تو به فضایی خواهی رفت که حتی تصورش برای خاکیان ناممکن است... همه سکوت کردهاند ... در هر قدم احساس میکنی پا در جای پای بزرگ مردانی میگذاری...
دلت میخواهد سر بزیر و آرام قدم برداری... هر کس در فکری است... تنها راهنما سخن میگوید...
- این تندیسهایی که میبینید، نمونهای از نوع شکنجههایی است که کسانی که اینجا بودهاند نقل کردهاند ...
بسته شدن به نردههای آهنی این ساختمان دوار... آنهم به صورت عریان با شکنجههایی که ... راهنما مختصری را با معذرت خواهی میگوید و بعد ... برای آنکه شنونده عاقل خود همه چیز را دریابد اضافه میکند که«مدتها از زندان ابوغریب گفته می شد و شکنجههای فجیع و غیر انسانی آنجا؛ اما کسی نمی داند که آنچه بر سر عده ای از عزیزان همین مرز و بوم در همین مکان می آمد؛ اگر بدتر از ابوغریب نبود، کمتر هم نبود...»
حالا دیگر سرمایی که از ابتدای حرکتت با تو همراه بود، به مغز استخوانت نفوذ میکند و نمیدانی سرت از سرماست که تیر میکشد یا از آنچه میشنوی ...
وارد حیاط میشوی ...
- این ساختمان به گونهای طراحی شده است که نه صدا از بیرون به اینجا نفوذ کند و نه از درون به خارج...
بیعلت نیست که کوچکترین صدایی در فضا میپیچد و تو تصور میکنی که روزی فریادهای زنان و مردان چگونه با هم آمیخته و به آسمان میرفته است ... آسمانی کوچک اما آبی ... وارد اتاق شکنجه دیگری میشوی ... راهنما میگوید: این قفس شکنجه است... یک قفس مکعبی با ابعاد حدوداً 60سانتیمتری که زیر آن هیتر روشن است ... در این مکعب حتی کودکان هم نمیتوانند بایستند ...
راهنما توضیح میدهد و تو دیگر هیچ نمیشنوی ... شاید احساس میکنی که آنچه میشنوی محال است در دنیای واقع اتفاق بیفتد، نه ... نکند احساس جوانانه تو را به بازی گرفتهاند ... مگر میشود ... وارد فضای سلولها میشوی و عکسهای شاهدان بسیاری را میبینی که در این فضا بودهاند، تنفس کردهاند، شکنجه شده اند و جان دادهاند ...
اگر چه باور آنچه میشنوی سخت است اما با صاحبان اینهمه عکس، با شاهدان چه کنی!
در میان این عکسها غریبه و آشنا، زن و مرد، حتی کودک را میبینی ...
در میان جمع کثیری از زنان بیشترشان به نظر زیر 20ساله میآیند و فقط خدا میداند که بر سر این دختران جوان چه آوردهاند ... یادت میآید، پیش از ورود به این بند از اتاق شکنجهای گذشتی که عکس و زندگینامه آرش، جوانترین شکنجهگر اینجا را دیدی ...
آرش
شغل: شکنجهگر
خصوصیات بارز اخلاقی: خشن، فاسد، شهوتران ...
دیگر نیاز نیست کسی چیزی بگوید و تو چیزی بشنوی ... تو اطمینان داری که زنان بزرگی که سختیهای اینجا را تحمل کردهاند در خاطراتشان فقط گوشهای را بیان کردهاند ...
از میان این چند هزار عکس، نام عدهای را میدانی ... سید علی خامنهای، مهدی کروبی، هاشمی رفسنجانی، محمد تقی بهلول، دکتر علی شریعتی، اسدالله بادامچیان، فخرالدین حجازی، حجتی کرمانی، عسگراولادی، زیبا کلام ... تو از هر قشر و جناحی عدهای را در اینجا مییابی، چپ و راست، اصلاح طلب و اصولگرا ... روزی همه این عزیزان دست در دست هم رژیم 2500سالهای را سرنگون کردند! اما چه چیز راهمان را از هم جدا کرد ...
یک ساعتی است که در بندها و سلولهای این مکان برگهایی از صفحات تاریخ را ورق میزنی در حالیکه صدایی از کسی برنمیخیزد، حتی یک کلمه،گویا همه در خویش فرو رفتهاند ...
وارد بند 2 میشوی، قبل از ورود به راهروی سلولها تختی را میبینی با تندیسی از مردی به اسم عزت شاهی که اینروزها عزت مطهری میخوانندش ...
- عزت شاهی 165 روز به صورت عریان به این تخت بسته شده بود و فقط برای غذا و دستشویی بازش میکردند ...
فکر میکنی…
165 روز، به عبارتی 5 ماه و 15 روز، اما مگر ممکن است ...
عزت مطهری که این روزها شغل سادهای دارد و بیهیچ ادعایی در گوشهای از این شهر شلوغ به کار خویش مشغول است ...
سلولهای انفرادی ...
کچوئی، لاجوردی، مفتح، رجایی، باهنر و ... آیتاله خامنهای ...
ایشان بودن در کمیته مشترک را یکی از سخت ترین دوران زندان هایشان توصیف کردهاند...
از این بند به آن بند، پریشان حال و سرگردان در میان سلولها چونان کسانی که راهشان را مییابند قدم میزنی ...
بازدید تمام می شود ... سرگیجهداری و حال تهوع ... تلوتلوخوران خود را به بیرون میکشانی سوز سرمای بهمن ماه تا انتهای وجودت میرود و تو نمیدانی چگونه این گذشته نه چندان دور را در خود فرو بری، در اعماق جانت بنشانی و تا همیشه و در گیرودار این زندگی هزار رنگ، فراموش نکنی ...
منبع : تبیان
به دهه فجر که میرسیم حال و هوای ایران دگرگون میشود و همه به یاد تظاهرات و راهپیمایی های 1357 می افتند.
به یاد رهایی از دستان استکبار جهانی ، به دست آوردن استقلال و عزت ، سرنگونی حکومت طاغوت و....
اما سوال دیگری در بین نسل سومی ها به وجود می آید و آن سوال اینکه:
چرا سخنرانی امام خمینی (ره) در تاریخ 12/11/1357 در بهشت زهرا که تلویزیون پخش میکند سانسور شده است و قسمتهایی از سخنرانی ایشان که درباره مجانی شدن آب و برق و اتوبوس هست سانسور شده و پخش نمیشود؟
مگر امام خمینی(ره) در بهشت زهرا نفرمودند که آب و برق و اتوبوس را مجانی میکنیم ، پس چرا تلویزیون این قسمت از سخنرانی امام(ره) را سانسور کرده و پخش نمیکند؟
بر آن شدیم که به سوال این دوستان عزیز پاسخ قانع کننده ای دهیم که در ذیل آمده است:
1.امام خمینی (ره) در بهشت زهرا هیچ صحبتی درباره مجانی شدن آب و برق و اتوبوس نفرمودند که تلویزیون بخواهد آن را سانسور کند و پخش نکند.
(منبع : گزارش روزنامه کیهان 14/11/1357)
2.حضرت امام (ره) در اجتماع مدرسه فیضیه در تاریخ ۱۲ اسفند ۱۳۵۷ بود که فرمودند :
"علاوه بر اینکه زندگی مادی شما را میخواهیم مرفه بشود ، زندگی معنوی شما را میخواهیم مرفه کنیم.شما به معنویات احتیاج دارید ، معنویات ما را اینها بردند. دلخوش نباشید که تنها مسکن میسازیم ، آب و برق را برای طبقه مستمند مجانی میکنیم اتوبوس را برای طبقه مستمند مجانی میکنیم دلخوش به این مقدار نباشید معنویات شما را ،روحیات شما را عظمت میدهیم"
همانطور که مشاهده فرمودید امام خمینی(ره) نفرمودند آب و برق را برای همه مجانی میکنیم بلکه ایشان تاکید کردند که :
آب و برق و اتوبوس را برای طبقه مستمند مجانی میکنیم.
در میان جوانان و مردمی که انقلاب را مشاهده نکرده اند توسط اشخاصی با نیتهای سوء سخنان تحریف شده امام رواج میابد و به آنها میگویند که امام (ره) فرمودند : آب و برق را مجانی میکنیم ولی قسمت اصلی سخن ایشان را که تاکید روی طبقه مستمند جامعه است را حذف میکنند و به این طریق قصد عوام فریبی و مغلطه دارند و سعی دارند از طریق بحث روی این موضوع که مگر امام وعده آب و برق مجانی برای مردم!(منظورشان همه مردم است) را نداد مگر این کار عملی است؟ و عقلانی است ؟و یا اینکه ایشان برای به پیروزی رساندن انقلاب این وعده را دادند و .... به تخریب وجهه امام(ره) بپردازند.
اما غافل از این بودند که مردم واقعیت این قضیه را متوجه میشوند که سخنان امام درباره قشر مستضعف بوده و نه تمام مردم ،که توجه به این نکته مغلطه غیر عملی بودن و غیر عقلانی بودن آن را برطرف میکندد و همچنین آنها غافل از این بودند که مردم به انقلاب رای دادند نه برای مجانی شدن آب و برق بلکه برای روی کار آمدن نظامی اسلامی ، رهایی از چنگال استکبار ، رهایی از ظلم و ستم ، رسیدن به عزت و استقلال و... بود که به نظام مقدس جمهوری اسلامی رای داند.
حال که با واقعیت سخن آشنا شدید باید در نظر داشته باشید که این کار هم شدنی است که برای جلوگیری از فشار بر طبقات محروم جامعه نیازهای اولیه آنها مانند آب و برق را رایگان کنیم همانطور که در حال حاضر تمام مردم از یارانه دولتی برای امکاناتی مانند آب و برق و... استفاده میکنند که قیمت تمام شده برای مردم بسیار کمتر از هزینه های تولید آنها میباشد (قیمت این امکانات را با کشورهای دیگر مقایسه کنید متوجه میشوید که قیمت مصرفی آب و برق و... برای مردم ما بسیار کمتر از سایر کشورهاست) و همچنین در سالهای قبل مصرف کنندگانی که در حد مشخص شده ای مصرف میکردند هزینه برای آنها رایگان بود .
به هر حال حضرت امام برای تحقق این امر تفکرات و راه حل هایی داشتند که حتما قابل اجرا بود ولی پس از پیروزی انقلاب اسلامی و تحمیل جنگ از طرف عراق بر ملت ما هزینه های بسیار زیادی را برای دفاع از کشور و پس از آن برای بازسازی خسارات وارد شده بر کشور ، بر ما تحمیل کرد که پرداخت این هزینه های هنگفت و پرداخت پولهای قرض گرفته شده از کشورهای دیگر وهمچنین رحلت ملکوتی ایشان فرصتی را برای تحقق یافتن این امر توسط ایشان باقی نگذاشت که بعد از رحلت ملکوتی ایشان این وظیفه بر عهده دولتمردان است که برای تحقق این امر کوشش کنند و هر چه زودتر این امر محقق شود تا قسمتی ازمشکلات مالی مستضعفان را حل کنند.
به وجود آمدن این سوال در ذهن جوانانی که انقلاب را مشاهده و درک نکرده اند عادی است ولی طرح کنندگان این سوال قصدی جز فرافکنی و عوام فریبی نداشته اند و با انتشار اخبار تحریف شده تلاش میکنند به انقلاب شکوهمند اسلامی ضریه بزنند ولی مردم ما بیدار و هشیار هستند وامیدوارم این مطالب بر طرف کننده این شبهه باشد.
سختیهای مبارزه از زبان رهبری

من بارها بازداشت شدم؛ من را شش مرتبه بازداشت کردند، یک بار هم زندان بردند، یک بار هم تبعید شدم. مجموعه این دورانها نزدیک به سه سال طول کشیده است. دوره زندگی ما در آن زمانها، برای ایرانیها دوران بسیار بدی بود.
اولاً نکتهی خیلی مهمی را که امروز شاید شماها واقعاً نتوانید آن را درست تصور بکنید، این است که آن دوران، مسایل کشور- سیاست، دولت- مطلقاً برای مردم مطرح نبود؛ حالا مردم ما در کشور، وزرا را میشناسند، رئیسجمهور را میشناسند، آن وقتی که نخستوزیر بود، او را میشناختند، کارهای عمده را میدانند، در مبارزات سیاسی خیلی چیزها را خبر دارند که دولت، امروز چه اقدامی کرده و چه تصمیمی گرفته است؛ ولی آن زمان، دولتها میآمدند و میرفتند و اصلاً مردم نمیفهمیدند!
یک نخستوزیر میرفت، یک نخستوزیر دیگر میآمد، کابینه عوض میشد، انتخابات میشد و اصلاً مردم خبر نمیشدند! توجه میکنید؟! به کل نسبت به مسایل دولت، بیتفاوت بودند. دولت برای خودش کارهایی میکرد، مردم راه خودشان را میرفتند، دولت راه خودش را میرفت، فشار روی مردم، خیلی زیاد بود و آزادی اصلاً نبود.
من یادم است که دوستی از دوستان ما از پاکستان آمده بود، برای ما نقل میکرد که بله، من در داخل پارک، فلان کس را دیدم که اعلامیهای را به فلانی داد؛ من تعجب کردم که مگر در پارک کسی میتواند به کسی اعلامیه بدهد! او از تعجب من تعجب کرد؛ گفت: چرا نشود؟! پارک است دیگر، انسان اعلامیه را در میآورد و به آن طرف میدهد. گفتم: چنین چیزی میشود؟!
این مربوط به دوران مبارزات ما بود که من دورهی نوجوانی را هم گذرانده بودم؛ یعنی اختناق در ایران آنقدر زیاد بود که اصلاً تصور نمیکردیم ممکن است کسی بتواند به زبان صریح، روشن، روز روشن، جلوی چشم مردم، حرف سیاسی به کسی یا به دوستی بزند، یا کاغذی را به او بدهد، یا کاغذی را از او بگیرد! از بس فشار و خفقان بود؛ به کوچکترین سوءظن، افراد را میگرفتند، و به خانههای مردم میریختند!
بارها به منزل ما ریختند و منزل ما را گشتند- منزل پدرم، منزل خودم- کاغذها و نوشتههای من را بارها بردند! خیلی از نوشتهها و یادداشتهای علمی و غیرعلمی من از بین رفته، غارت شده است؛ بردند، جمع کردند و بعد دیگر ندادند؛ یا وقتی دادند، همهاش را ندادند! زندگی از لحاظ سیاسی، زندگی سختی بود؛ یعنی زندگی سیاسی، بسیار زندگی سختی بود، خفقان بود آزادی نبود.
من در دورهی مبارزات برای جوانها و دانشجوها در مشهد، مدتها درس تفسیر میگفتم؛ به بخشی از قرآن رسیدیم که راجع به قضایای بنیاسرائیل بود؛ قهراً راجع به بنی اسرائیل هم تفسیر قرآن میگفتیم. یک مقدار راجع به بنیاسرائیل و یهود صحبت کردم؛ بعد از مدت کمی، من را بازداشت کردند! البته نه به آن بهانه، بیجهت و به عنوان دیگری بازداشت کردند، به زندان بردند.

جزو بازجوییهایی که از من میکردند، این بود که شما علیه اسرائیل و علیه یهود، حرف زدهاید! توجه میکنید؟! یعنی اگر کسی آیهی قرآنی را که راجع به بنیاسرائیل حرف زده بود، تفسیر میکرد و دربارهی آن حرف میزد، بعد باید جواب میداد که چرا این آیهی قرآن را مطرح کرده است! چرا این حرفها را زده و چرا راجع به بنیاسرائیل، بدگویی کرده است! یعنی وضع سیاسی، این گونه وضع سخت و دشواری بود و سیاستها این قدر ضد مردمی و وابستهی به خواست اربابها بود! البته با این دو، سه کلمه نمیشود اوضاع و احوال دوران اختناق را بیان کرد؛ من این را به شما بگویم که حقاً و انصافاً اگر ده جلد کتاب هم نوشته بشود و همهی آنها تشریح و توصیف آن دوران باشد، باز هم نمیشود بیان کرد؛ و البته بعضی از حرفها هست که اصلاً نمیشود با زبان معمول بیان کرد؛ بعضی از تصورات هست که جز با زبان ادب و هنر بیان نمیشود. در شعر میشود بیان کرد، در کارهای ادبی و هنری میشود بیان کرد؛ اما خیلی از آنها را در زبان معمولی نمیشود گفت.
منبع: روزنامه جمهوری اسلامی، 14/11/76
مادر میخواهی مسیح را، از نزدیک ببینی؟
خاطره «لویی» نوجوانی از نوفل لوشاتو

یک روز که از مدرسه به خانه برمیگشتم، شلوغی بیسابقهای در کوچهمان توجهم را جلب کرد. جلوی باغی که کمی آن طرفتر از خانهمان بود جمعیت زیادی ایستاده بودند. در میان جمعیت، خبرنگارانی به چشم میخوردند که دروبینهایشان را به گردن آویخته بودند و از پشت در چوبی و سبزرنگ باغ سرک میکشیدند. حس کنجکاوی من تحریک شده بود.
داخل باغ اتفاقی افتاده بود. خود را داخل جمعیت کردم، هر چه سرک کشیدم، چیزی نفهمیدم. از خبرنگاری پرسیدم، «اینجا اتفاقی افتاده؟» خبرنگار گفت، «هنوز نه، ولی از حالا به بعد اتفاقهای مهمی خواهد افتاد.» و پرسید، «شما اهل این دهکده هستید؟»
از حرفهای او چیزی سر در نیاوردم، جواب دادم، «بله، خانهمان کمی آنطرفتر است.»
خبرنگار گفت، «به زودی دهکدهتان مشهورترین دهکده دنیا خواهد شد!»
با تعجب پرسیدم، «متوجه نمیشوم. چه اتفاق مهمی قرار است در دهکده ما بیفتد که باعث شهرت آن میشود؟»
جواب داد، «تا به حال اسم آیتالله خمینی را شنیدهای؟»
اسم برایم آشنا بود، بارها و بارها از رادیو، تلویزیون اسمش را شنیده بودم و عکس او را هم در روزنامه دیده بودم.
گفتم، «همان که رهبر مذهبی ایران است؟»
گفت، «آفرین پسر، حالا او به این دهکده آمده و همسایه شماست.»
با حالتی هیجان زده پرسیدم، «حالا شما برای چه اینجا جمع شدهاید؟ مگر قرار است بیرون بیاید؟»
خبرنگار پاسخ داد، «نه بیرون نمیآید ولی قرار است مصاحبه کند. منتظریم تا اجازه بدهد و به داخل باغ برویم.»
کنجاویم باعث شد هر طور شده او را ببینم، کسی که هر روز عکسش در روزنامه چاپ میشد و تازه میتوانستم پیش همکلاسهایم پز بدهم.
پرسیدم، «اگر منتظر بمانم مرا راه میدهند؟» گفت، «نمیدانم.» و با دست به آقایی که کنار در باغ ایستاده بود، اشاره کرد و گفت، «از او باید پرسید.» به طرف آن مرد رفتم و گفتم، «منزل ما چند خانه آن طرفتر است. من میتوانم آیتالله خمینی را از نزدیک ببینم؟»
مرد گفت: «از آیتالله خمینی چه میدانی؟»
گفتم: «این را میدانم که آیتالله خمینی رهبر مذهبی ایران است و هر روز عکسش را در روزنامه چاپ میکنند.» کمی فکر کرد و پرسید، «به غیر از شما کس دیگری هم هست؟» به خبرنگارها اشاره کردم و گفتم، «میبینید که اینها هم هستند، قول میدهم چند لحظه ایشان را ببینم و نظم جلسه را به هم نزنم.»
در باغ گشوده شد. آیتالله خمینی پیرمردی بود با لباس روحانی و پارچه سیاهی دورسر پیچیده بود.برای یک لحظه احساس کردم مسیح در مقابلم ایستاده است.
اصلاً نفهمیدم چگونه یک ساعت گذشت و وقت تمام شد. همچنان در بهت و حیرت بودم که به خانه رفتم و به مادرم گفتم،«مادر میخواهی او را از نزدیک ببینی؟»
میدانستم که اگر او را ببیند، احساس مرا پیدا میکند.
از مادر پرسیدم. «به نظر شما آمدن او به اینجا اشکال دارد؟» و او گفت، «نه، ولی پدرت دنبال یک جای آرام بود. حالا دیگر اینجا آرام نخواهد بود.»
پیشبینی مادر درست بود. وقتی پدر آمد بسیار عصبی بود. کتش را درآورد و خودش را روی مبل رها کرد و با ناراحتی گفت، «امسال سال بدبیاری من است، هر جا میروم بدشانسی دنبالم میآید. آن از ورشکستگی شرکت، این هم از وضع اینجا!»
مادر خواست او را آرام کند و به او گفت، «خیلی طول نمیکشد. شاید تا چند روز دیگر وضع آرام شود.»
پدر با عصبانیت گفت، «خدا کند این طور باشد.» مادر ادامه داد، «توی روزنامه خواندم، شاید چند روز دیگر به ایران برود.» و پدر با ناراحتی زمزمه کرد، «حالا چرا اینجا آمده؟ آن هم به این دهکده کوچک.»

چند روز تا تعطیلات کریسمس مانده بود. حوصله درس خواندن نداشتم. دائم در فکر او بود، طوری بود که از نگاه کردن به او سیر نمیشدم. اما پدر از شدت عصبانیت قصد داشت به پلیس شکایت کند و میگفت، «ما هم حق و حقوقی داریم. چقدر باید عذاب بکشیم؟»
دیگر نتوانستم سکوت کنم و گفتم، «الان مدتی است که او اینجاست، حتی یک بار به دیدنش نرفتی.» پدر با لبخندی تمسخرآمیز گفت، «او هم مثل بقیه کشیشهاست. حتماً همهاش نصیحت میکند.» گفتم، «پدر مگر شما نگفتید زود قضاوت نکنم؟ من فکر میکردم شما یک فرد منطقی هستید. امروز یک سخنرانی دارد. به خاطر من هم که شده بیا برویم. اگر خوشتان نیامد، برگردید.» پدر گفت، «چه وقت باید برویم؟» جواب دادم، «کمتر از نیمساعت دیگر، او خیلی وقتشناس است.»
با پدر به محل سخنرانی رفتیم. به غیراز خبرنگارها، عده زیادی از مردم نیز آنجا بودند. برایم جالب بود. خیلی از آدمها حتی یک کلمه از صحبتهای او را نمیفهمیدند.
او که آمد همه به احترامش ایستادند. نگاهم به پدرم افتاد. اشک در چشمانش حلقه زده بود. دیگر خیالم راحت شد. روزهای بعد با پدر برای شنیدن سخنرانیش میرفتیم . دیگر عصبانی نبود. شب تولد حضرت مسیح بود. همه دور درخت کاج جمع شده بودیم. زنگ در به صدا درآمد. یعنی چه کسی است، این وقت شب؟! پدر به سوی در رفت و من هم به دنبالش.
مردی با چند شاخه گل و یک جعبه شیرینی بیرون خانه ایستاده بود. با خوشرویی سلام کرد و گل را جلوی پدر گرفت و گفت، «اینها از طرف آیتالله خمینی است. ایشان تولد حضرت مسیح(ع) را به شما تبریک گفتند و از اینکه ممکن است حضورشان در دهکده موجب زحمت شما شده باشد، عذرخواهی کردند.»
پدر شیرینی و گل را گرفت و گفت، «از جانب ما از ایشان تشکر کنید.» پدر بیآنکه چیزی بگوید به سمت اتاقش رفت و چند لحظه بعد صدای هقهق گریهاش شنیده شد. چیزی در درونش شکسته بود. برای اولین بار پدر بلند بلند گریه میکرد. به سوی مادر شتافتم و با خوشحالی گفتم:
«مادر امسال از طرف مسیح برایمان هدیه فرستاده شد، گل و شیرینی.»
۱۲ بهمن، سالروز قدم نهادن امام خمینی قدس سره شریف
بر خاک پاک وطن عزیزمان ایران، خجسته و گرامی باد
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

در باره ابراهيم بن ادهم بلخى متوفى بسال 161 هجرى قمرى ، و سبب ترك رياست بلخ گفته اند:
روزى فقيرى را ديد در سايه قصر او نشست . قرص نانى از انبان خود بيرون آورد و خورد، سپس كمى آب نوشيد و خوابيد.
ابراهيم از مشاهده اين صحنه از خواب غفلت بيدار شد، به فكر فرو رفت و با خود گفت : هر گاه اين مقدار غذا براى انسان كافى باشد و چنين آرام و راحت بدون تشويش خاطر بخوابد، چرا من اين همه زخارف دنيوى را با زحمت جمع كنم ، وسرانجام با حسرت از دنيا بروم . به همين خاطر يكباره حكومت بلخ را رها كرد وبه سلك دراويش در آمد.
همچنين گويند: روزى در حالى كه لباس كهنه اى برتن داشت ، خواست به حمام برود. صاحب حمام از ورود او جلوگيرى كرد.
ابراهيم با خود گفت : شگفتا، هنگامى كه انسان به خاطر نداشتن مال ، از دخول در حمام ممنوع شود، چگونه طمع دارد بدون طاعت داخل بهشت گردد.

هدف را گم نکنيم!!!

آيا امام حسين شهيد نشد تا نماز اول وقت را زنده نگه دارد؟
آيا امام حسين شهيد نشد تا امر به معروف و نهي از منکر را زنده نگه دارد؟
امام حسين شهيد نشد تا دين محمد رسول الله را زنده نگه دارد؟
چرا درست است امام حسين براي اين اهداف به فيض شهادت رسيدند و ما چه خوب در راه زنده نگه داشتن اين اهداف گام برميداريم!
ايام محرم که تا صبح در هيئت عزاداري ميکنيم به عشق ابا عبدالله الحسين ومهم نيست که نماز صبحمان قضا شود و به ياد نداريم که ابا عببد الله برای زنده نگه داشتن چه اهدافی به شهادت رسید!
روز عاشورا تا بعد از ظهر عزاداري ميکنيم ولي هيچ خبري از اذان ظهر و نماز جماعت ظهر نيست همه مشغول عزاداري هستند ، براي حسين ابن علي سينه ميزنند ، گريه ميکنند ولي اي کاش به ياد اهداف امام حسين هم مي افتاديم .
انگار يادمان رفته است که امام حسين در زير تير و نيزه نماز اول وقت ظهر را اقامه کردند تا به ما نشان دهند که نماز و آن هم از نوع اول وقت چه اهميتي دارد ولي ما عصر عاشورا نزديک غروب تازه يادمان مي افتد که نماز نخوانده ايم!
در دين ما اين همه درباره وجوب امر به معروف و نهي از منکر گفته شده است ، ابا عبد الله هم با همين هدف يعني امر به معروف و نهي از منکر به شهدات رسيد ولي من نشاني را از اين امر الهي در خودمان نميبينم ، البته گاهي هم افعالي با اين عنوان انجام ميشود که شرايط اين فريضه در آنها رعايت نشده است که نه تنها جلوي مفسده را نميگيرد بلکه شخصي را که امربه معروف يا نهي از منکر شده است از دين واسلام زده کرده و بدتر آن شخص را از راه منحرف ميکند.(البته ناگفته نماند که اشخاصي هم هستند که اين واجب الهي را به درستي انجام ميدهند که خدا خيرشان دهاد)
مخلص کلام اينکه :علاوه بر عزاداري و توجه به پيامدهاي ظاهري واقعه عاشورا به پيامها و آموزه هاي معرفتي و معنوي واقعه عاشورا نيز توجه کنيم تا هدف از عزاداري براي سيد و سالار شهيدان را گم نکنيم .
کتاب حماسه حسيني چه بسيار زيبا به بحث معرفتي واقعه عاشورا پرداخته است که خواندن آن در اين محرم خالي از لطف و فيض نيست.(کتاب الکترونيکي حماسه حسيني در گروپ موجود است)
اميدوارم در اين ايام باقي مانده بتوانيم بحث معرفتي واقعه عاشورا را بيشتر درک کنيم و گامي در جهت پيشبرد و زنده نگه داشتن اهداف امام حسين (ع) برداريم.
التماس دعا
يا حق
تجمع اعتراض آمیز دانشجویان مقابل دفتر سازمان ملل
در حمایت از مردم مظلوم و بی دفاع فلسطین(غزه) واعتراض
به رژیم غاصب صهیونیستی

زمان :پنجشنبه ۰۴/۱۱/۱۳۸۶ - ساعت ۹:۳۰ صبح
مکان :مقابل دفتر سازمان ملل
آدرس : خیابان شریعتی - خیابان قبا- بلوار شهرزاد - پلاک۳۹




يزيديان امروز در غزه جنايت ميكنند
خداوند این رژیم غاصب را هرچه زودتر نابود کند







